پریشان گویی های یک دلِ تنگ...

این منِ گم شده در پیرهنم...

بی تو مرا حبس می شود...

این روز ها می گذرند...

این روزها می گذرند و من...

و من نشسته ام در امتداد جاده ای که به غروب ختم می شود...

من...منی که روی خط موازی ریل قطار نشسته ام و به امید قطاری که قرار نیست بیاید لبخند می زنم...

قطاری که مسافرش تو باشی...

این روزها می گذرند...دیروزها می گذرند...حتی فرداها هم می گذرند...

و من هم چنان روی ریل قطار نشسته ام و به صدای ممتد سوت قطار خیالی گوش سپرده ام...

این جا منم...قطار رفته و سپیده ی سپید شده ی صبح و منی که در سجده به معراج رفته ام...

                                              

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
حوا ...
۱۵ مرداد ۰۶:۲۷
آرامش...

پاسخ :

خیال...
بانو ...
۱۵ مرداد ۱۰:۳۳
زیبا بود :)

پاسخ :

زیبا خوندی عزیزدلم.
ممنون:)
ناشناس
۱۵ مرداد ۱۳:۲۱
عالیییی بود.آفرین

پاسخ :

ممنونم.لطف دارید.
بابای نرگس
۱۵ مرداد ۱۴:۱۸
چه زیبا

پاسخ :

ممنونم.
زیبا خوندید..
آرام :)
۱۵ مرداد ۲۲:۳۲
آروم :)

پاسخ :

مثل شما^_^
مَرمَر :))
۱۶ مرداد ۰۰:۲۵
بهتر نبود بگی دیروز ها هم گذشته اند؟
عالی بود:)

پاسخ :

بله.درستش همینه که شما میگین:)ولی خب متن ادبیه دیگه:)
خیلی خیلی ممنونم:)))
خیلی هم خوش آمدین^_^
behzad mim
۱۱ شهریور ۱۹:۴۷
بیخودی ننشین
ما نشستیم و هیچی نشد ...هیچی!!
انتهای ما اینجوری بود ...پر از مرگ و حسرت ه

پاسخ :

چی بگم:|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم...
{وَمَا هَـٰذِهِ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا لَهْوٌ وَلَعِبٌ ۚ وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ ۚ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ}
{ این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و زندگی واقعی سرای آخرت است ، اگر می دانستند...}
"عنکبوت/64"

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان