پریشان گویی های یک دلِ تنگ...

این منِ گم شده در پیرهنم...

به رنگ شب...

زخم زبان ها میشنوم...

اخم ها  میکنند...

چشم غره هایی برایم میروند،دیدنی...

به من میخندند...

ببخشید پوزخند میزنند...

مسخره ام میکنند...به یکدیگر نشانم  میدهند...

برای چه؟

برای حجابم...برای چادرم...برای رنگ مشکی لباسم...

برای همه ی اعتقادم...همه ی باورم...همه ی عفافم...

     اما من روز به روز انگیزه ام بیشتر میشود...روز به روز بیشتر مسیرم را باور میکنم...

خوشحالم...خیلی خوشحال...

رضایت خودخودش برایم از هر چیزی بالاتر است...اصلا خیلی شیرین است...

حال من با چادر مشکی خوش است....حال حال دلم..

+پ.ن:البته خیلی ها هم بودند که به قدری خوب باهام برخورد کردند که انگیزه ام رو تو این راه بیشتر کردند ولی اگه روزی برسه که یک نفر هم باهام هم عقیده نباشه مهم نیست،من با کس دیگه ای  معامله کردم...

+21تیر روز ملی عفاف و حجاب...

+خدای مادر عفافها و حجابها پناهتان...


۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم...
«...وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ»
«او با شماست،هر کجا که باشید...»
{حدید/4}


"در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز"
"آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان