پریشان گویی های یک دلِ تنگ...

این منِ گم شده در پیرهنم...

مرد رویاها...

چمران:من مرد زندگی نیستم...

پروانه:یعنی چه؟

چمران:من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای انجام اون تکلیف به دنیا اومدم.نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،نگاه نکن به حقوق ماهی چند هزار دلار،نگاه نکن به پیشنهادهای وسوسه برانگیز شرکت های بزرگ آمریکایی...من به زودی همه ی اینها رو باید بزارم و برم.

پروانه:کجا بری؟

چمران:به دنبال انجام اون تکلیف.

پروانه:یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن،با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟

چمران:با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه؛برای اینکه ایتها مقولات آسمانی اند.ولی با زندگی کردن چرا.با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کنه چرا.

بخشی از کتاب دوست داشتنی مرد رویاها به قلم سید مهدی شجاعی.کتابی 525صفحه ای  که در قالب فیلم نامه درباره ی بخشی از زندگی دکتر چمران  نوشته شده.قلم خوب شجاعی و قالب جذاب فیلم‌نامه کتاب رو خوندنی تر کرده.

من خیلی کتاب رو دوست داشتم و دوباره بیشتر و بیشتر مجذوب شخصیت عجیب دکتر چمران شدم.شخصیتی متعالی که در اون جسم از روح دستور میگیره و هیچ تعلق دنیایی در روح بزرگ این مرد وجود نداره.مردی  با مجموعه ای از شخصیت های متضاد...مرد  رویاها...

+خدای چمران پشت و پناهتان...

۰ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

هستی که می نویسم...

معبودا...ای پاکی هوای سرد...ای هست کننده ی هر چه هست...

معبودا...ای سراسر بهار...ای نفس های سبز برگ...

خالقا ...این منم...منی که با همه ی وجود چشم شده ام و دیدگانم در جستجوی تو اند...

خالقا...اینجا ماه،رمضان است و شهر...گویی کربلاست...

نگارا...سپاس...ای جریان جاری جویبارها...سپاس...

نگارا...هوای شهرها کم است و دیوار ها تنگ...و من در خفقان لحظه ها فقط و فقط با سر دادن نامت روی دیواره های این دل دلبری میکنم...

لطیفا...سپاس...سپاس که هوای این حوا ها مرا نربود و من در سایه ی روزنه های نورت ،آدم شدم...

ای معبود،ای خالق،ای نگار،ای لطیف...ای همه تو،سپاسِ تو...

+التماس دعای فراوان از همه ی دوستان...

۵ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

بهشت،نام دیگر توست...

انگار کن مسجدی که سبز باشد...

انگار کن مسجدی با پنجره های سرتاسری...

پنجره های تمام قد،رو به درختان انبوه حیاط...

انگار کن رو به پنجره ها قامت ببندی...

آفتاب تا روی سجاده ات بیفتد و تو با صدای گنجشک های روی درختان گردوی مسجد تکبیر بگویی...

تو،واژه واژه جان شوی با ذکر معشوقت،معشوقِ پیچیده لای گل های چادر نمازت...

انگار کن مسجدی که سبز باشد...

انگار کن مسجدی که بهشت باشد...

+هر مسجدی رنگی دارد،رنگ مسجد امام رضای شهرم سبز بود...

۴ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

خاطرات سفیر

کتاب خاطرات سفیر رو تازه تموم کردم.

یکی از بهترین کتاب هایی که تا به حال خوندم.

حتما توصیه می کنم بخونیدش:)

خاطرات بسیار جذاب دانشجوی ایرانی در فرانسه...

۶ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

چرا آدم نمیشوم محض رضایت؟

هر سال می خواهم که ببخشی این دل را،بشویی این سینه را...

پاک کنی این روح را...

هر سال دم میزنم که از فردا آدم دیگری میشوم...

فرزند خلفی...بنده ی عبدی...فاطمه ی بهتری...

و دوباره همان آش و همان کاسه...!

+در آستانه ی ماه مبارک...

+ماه مبارک امسال برای من شروع جدیدیه،قراره به خودم یه فرصت دو ساله بدم و برم به سوی خودسازی،برم سمت علایقم و خلاصه همه جوره به خودم برسم.از پیشنهاداتتون استقبال میشه:)

+دعا کنید خوب ازش استفاده کنم...

+خدای لحظه های افطار پشت و پناهتان...

۳ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

سپیده دمی در بهشت...

وقتی توی خیابانی قدم بزنی که روبه رویت یک گنبد طلا باشد ،خاصه باران ببارد و لطیفی هوا هوش از سرت ببرد و بوی یاس خیس خورده بیاید...زنده می شوی...زنده می شوی؟ نه،میمیری...میمیری و زنده می شوی...می روی و اذن میگیری و زیر صدای باران السلام علیک میگویی...

+صبح امروزم این بهشت بود...

+التماس دعا

۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ن مثل نوشتن

سال ها پیش،زمانی که نوجوان بودم،مشغول نوشتن رمان شدم.مجذوب کتاب ها شده بودم و تا آن سن،کتاب های زیادی از جمله دور دنیا در هشتاد روز،سفر به اعماق زمین،دره ی گل سرخ و...خوانده بودم یا به عبارتی بلعیده بودم.تشنه ی خواندن بودم و تقریبا  هر روز روزنامه های روز را مطالعه میکردم و هیچ چیز خواندنی حتی پشت جعبه ی دستمال کاغذی(!)از دستم در نمیرفت(الان هم این عادت را دارم و پشت و روی هر چیز را میخوانم!از روی بطری نوشابه گرفته تا بیلبوردهای تبلیغاتی و سر در مغازه ها همه را با دقت مطالعه میکنم!)اندک استعدادی در سر هم کردن کلمات داشتم و چند دست نوشته ام در نشریه ی مخصوص نوجوانان روزنامه ای چاپ شده بود و توهم خوشمزه ی نویسنده شدن هوش از سرم برده بود.قصه ای در ذهنم ترسیم کردم و مشغول نوشتن شدم.بی وقفه می نوشتم و از صدای تق تق صفحه کلید کامپیوتر لذت میبردم و غرق داستانم میشدم...قلمم خام و ناپخته بود و داستانم شاید یکی از تکراری ترین قصه های دنیا...

اما خب کاخ آرزوهایم زمانی فرو ریخت که یک مشکل ویندوزی کل سیستم را بهم ریخت و تمام داده هایمان پاک شد و ناچار به تعویض ویندوز شدیم و تمام....

یکی از بزرگترین آرزوهایم در زندگی این است که بتوانم دوباره آن را بخوانم که تقریبا یک فصل بود.دوست دارم قلم آن موقعم را بسنجم و غرق در گذشته شوم...اما خب دیگر هیچ وقت از دست رفته ها به دست نمی آیند...مثل فرصت هایی که از دست می روند و پشت سر می مانند..

+رمانم انصافا تصویر سازی های خوبی داشت،ولی خب قلمم شاید خیلی خام بود.فقط تصویرسازی های خوبش یادم مانده و موضوعش که اجتماعی بود.

+میدونم خیلی متوهم بودم:)

+ولادت حضرت علی اکبر ع و روز جوان بر شما مبارک:)

+در پناه خدای مهربونمون:)

۲ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

از اینجا که من ایستادم تا تو...

همچون مجال فراغیدن اندکی در سایه سار خنکای درختان اردی بهشت...

میان همهمه ی بهاری پرندگان...من زاده ی طبیعتم...دختر اردی بهشت...بانوی بهار...

من نسیمم...پیچیده در باغ بزرگی در حوالی ایران...پیچیده در چنار های ماه فروردین...

من شاعرم...پر از خوشی های اولین روز از بهار...

+ساعت15:30روز یکشنبه دوم اردی بهشت 

+پژوهشکده علامه طباطبایی،روی نیمکت وسط باغ زیبایش...

+آدم ها در بهار عاشق میشوند...

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خبرت هست؟

کسی اینجا رو میخونه آیا؟

پس چرا کسی کامنت نمیذاره برام؟

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

کتاب و فیلم و این چیزها...یا به بهانه ی این هوای بی نظیر...

هوا ملس است..

ابری و خنک و مطبوع...

در بهترین جای دنیا،یکی از مناطق ثقل جهان،رو به روی پنجره ای که باد خنک پرده اش را تکان می دهد.،نشسته ام..

کتاب من،پیش از تو در دستانم است ..

بهترین لحظه ی زندگی برای من همین الان است...

هواخنک باشد و لم بدهی کتاب بخوانی و گاهی جرعه جرعه چای بنوشی..

زندگی همین حالاست...

+من،پیش از تو رو دوست داشتم...

+لیست کتابام رو برای نمایشگاه کتاب تهران نوشتم...دعا کنید قسمت بشه برم..

+طی دو هفته اخیر فیلم های به وقت شام و لاتاری رو دیدم و باید بگم از نظر من عااااالی بودن...

+شلوغ و دلتنگ و خوشحالم این روزا:)

+در پناه حق...


۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم...
« صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ »
{بقره/138}

در قنوتم ز خدا عقل طلب میکردم...
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان