پریشان گویی های یک دلِ تنگ...

این منِ گم شده در پیرهنم...

محکومم به همه گناه های عالم...

تو بوی خاک باران خورده ای و من نمی دانم که چرا هزار سال است که باران نمی بارد...بیایید کاسه هایمان را رو به آسمان بگیریم که همه ی این ها سزای اعمال من است...

همه ی این ها سزای اعمال من است...همه ی این نیامدن ها،همه ی این ایستادن ها و زل زدن به انتهای جاده ها،تقصیر من است...

من همه ی اشک های منتظران را مدیونم...

من مدیون همه ی گل های نرگسم...مدیون همه ی جمعه های ملتهب...

مرا ببخش...همه ی خاکستری ها تقصیر من است...همه ی دلتنگی های غروبانه...

من مدیون همه ی منتظرانی هستم که جمعه ها فانوس به دست روبه روی دریا مینشینند...من مدیون همه ی فانوس ها هستم...

مرا ببخشایید همه ی بیقرارهای عالم...مرا ببخشایید یاس های سجاده ها...بنفشه های باغچه ها...

همه ی چشم به راهانی که آدینه ها گریه می کنید...همه ی این ها سزای اعمال من است...

راستی کی بهار می شود؟

۵ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

بی تو مرا حبس می شود...

این روز ها می گذرند...

این روزها می گذرند و من...

و من نشسته ام در امتداد جاده ای که به غروب ختم می شود...

من...منی که روی خط موازی ریل قطار نشسته ام و به امید قطاری که قرار نیست بیاید لبخند می زنم...

قطاری که مسافرش تو باشی...

این روزها می گذرند...دیروزها می گذرند...حتی فرداها هم می گذرند...

و من هم چنان روی ریل قطار نشسته ام و به صدای ممتد سوت قطار خیالی گوش سپرده ام...

این جا منم...قطار رفته و سپیده ی سپید شده ی صبح و منی که در سجده به معراج رفته ام...

                                              

۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

هزار سالگی...

مثل تکرار یک لبخند در آیینه...مثل تکرار موج های دریا...مثل تکرار طلوع هر روزه ی خورشید...

تو در تکراری...تو در چرخشی...تو جاری در لحظه هایی...

آرام و همیشگی...مهم و لازم...زیبا و دل انگیز...

تو...ای آفتاب پشت آفتاب...ای ماه پشت ماه...ای دورِ نزدیک...ای نزدیکِ دور...

اینجا کسی دلش تنگِ نگاهت است...

۱۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ماه تاب...

در خسوف کاملی...

در انتهای این شب بی ستاره...

شبی که بر صورتم نتابی...شبی که بالای سرم نباشی...نه...اینجا شب نیست...

اینجا شب نیست...

۴ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

من که ملول گشتمی...

اگر تو همه ی این کوچه های باران خورده را قدم زده ای...من همه ی این خیابان ها ی خیس خورده را دویده ام...

اگر تو قطره قطره غم شدی در تنهایی شب هایت...من واژه واژه،" تو " شدم در غربت هوایت....

اگر تو روزنه ای شدی در آفتاب طلای صلاۀ ظهر زمستان...من همه نور شدم در تاریکی گرگ و میش صبح های بهار...

بیا...بیا این فاصله ها را بردار...بیا سر به سجاده ی عطر گل یاس بگذار و برای وصال دعا کن...وصال من با تو...وصال تو با من...بیا...همه ی این نبودن ها را بردار...همه ی این نشدن ها را ببر...بگذار بین من و تو فقط یک نفس فاصله باشد...

و من...اینجا...روی بلند ترین نقطه ی دنیا می ایستم و چادرم را به دست نسیم میدهم و همچنان که دست هایم را حایل پیشانی کرده ام ،از دور برای بهم رسیدنمان ذکر "یا حبیب" میگویم...

۱۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

دیوانه می شوم شبی...

تو...تو با آن حس های رویایی ات...با آبی نیلگون چشم های دریایی ات...وقتی در نیمه شب خنک تابستانی بر جانم می نشینی...

وقتی در سکوت وهم انگیزی که با صدای جیرجیرکان خسته درهم آمیخته،چشم به چشمان به رنگ شبم می دوزی...

ستاره می شوم...ماه می شوم...من برایت رویایی از این شب می شوم...

۶ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

مرد رویاها...

چمران:من مرد زندگی نیستم...

پروانه:یعنی چه؟

چمران:من یک تکلیفی تو این عالم دارم که فکر می کنم برای انجام اون تکلیف به دنیا اومدم.نگاه نکن به دکترای فیزیک پلاسما،نگاه نکن به حقوق ماهی چند هزار دلار،نگاه نکن به پیشنهادهای وسوسه برانگیز شرکت های بزرگ آمریکایی...من به زودی همه ی اینها رو باید بزارم و برم.

پروانه:کجا بری؟

چمران:به دنبال انجام اون تکلیف.

پروانه:یعنی انجام اون تکلیف با دوست داشتن،با عشق ورزیدن و با زندگی کردن منافات داره؟

چمران:با دوست داشتن و عشق ورزیدن نه؛برای اینکه ایتها مقولات آسمانی اند.ولی با زندگی کردن چرا.با هر تعلقی که پای آدم رو به زمین بند کنه چرا.

بخشی از کتاب دوست داشتنی مرد رویاها به قلم سید مهدی شجاعی.کتابی 525صفحه ای  که در قالب فیلم نامه درباره ی بخشی از زندگی دکتر چمران  نوشته شده.قلم خوب شجاعی و قالب جذاب فیلم‌نامه کتاب رو خوندنی تر کرده.

من خیلی کتاب رو دوست داشتم و دوباره بیشتر و بیشتر مجذوب شخصیت عجیب دکتر چمران شدم.شخصیتی متعالی که در اون جسم از روح دستور میگیره و هیچ تعلق دنیایی در روح بزرگ این مرد وجود نداره.مردی  با مجموعه ای از شخصیت های متضاد...مرد  رویاها...

+خدای چمران پشت و پناهتان...

۴ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

هستی که می نویسم...

معبودا...ای پاکی هوای سرد...ای هست کننده ی هر چه هست...

معبودا...ای سراسر بهار...ای نفس های سبز برگ...

خالقا ...این منم...منی که با همه ی وجود چشم شده ام و دیدگانم در جستجوی تو اند...

خالقا...اینجا ماه،رمضان است و شهر...گویی کربلاست...

نگارا...سپاس...ای جریان جاری جویبارها...سپاس...

نگارا...هوای شهرها کم است و دیوار ها تنگ...و من در خفقان لحظه ها فقط و فقط با سر دادن نامت روی دیواره های این دل دلبری میکنم...

لطیفا...سپاس...سپاس که هوای این حوا ها مرا نربود و من در سایه ی روزنه های نورت ،آدم شدم...

ای معبود،ای خالق،ای نگار،ای لطیف...ای همه تو،سپاسِ تو...

+التماس دعای فراوان از همه ی دوستان...

۵ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

بهشت،نام دیگر توست...

انگار کن مسجدی که سبز باشد...

انگار کن مسجدی با پنجره های سرتاسری...

پنجره های تمام قد،رو به درختان انبوه حیاط...

انگار کن رو به پنجره ها قامت ببندی...

آفتاب تا روی سجاده ات بیفتد و تو با صدای گنجشک های روی درختان گردوی مسجد تکبیر بگویی...

تو،واژه واژه جان شوی با ذکر معشوقت،معشوقِ پیچیده لای گل های چادر نمازت...

انگار کن مسجدی که سبز باشد...

انگار کن مسجدی که بهشت باشد...

+هر مسجدی رنگی دارد،رنگ مسجد امام رضای شهرم سبز بود...

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

خاطرات سفیر

کتاب خاطرات سفیر رو تازه تموم کردم.

یکی از بهترین کتاب هایی که تا به حال خوندم.

حتما توصیه می کنم بخونیدش:)

خاطرات بسیار جذاب دانشجوی ایرانی در فرانسه...

۶ نظر ۶ موافق ۱ مخالف
درباره من
بسم الله الرحمن الرحیم...
«...وَهُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ مَا کُنْتُمْ»
«او با شماست،هر کجا که باشید...»
{حدید/4}


"در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز"
"آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی"
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان